کاغذ باطله

این کاغذ باطله دل من است ... گاهی خط خطی است و گاهی خوشنویس

 
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸  

چند روزی تهران  و اصفهان بودم .یاد و خاطره دوستان قدیمی.

ممنون از دوستانی که آنها را دیدم و زحمت دادم و دوستانی که خواستم ببینم اما ....  نشد یا ..... شاید هم نخواستند  .....  و من نمی دانم چرا ...

به هر حال خوش گذشت ... مگر می شود کسانی را که دوست داری ببینی و در کنارشان باشی و حال و احوالت بد باشد؟

 

فردا باز هم به دریاچه گهر می روم .... در عمق کوه ها و 3 روز با طبیعت.

 

......

سکوتم از رضایت نیست، دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره، خودش گیره گرفتاره

همون بهتر که ساکت باشه این دل
جدا از این ضوابط باشه این دل

از این بدتر نشه رسواییه ما
که تنها تر نشه ، تنهاییه ما

که کار ما گذشته از شکایت، هنوزم پایبندیم در رفاقت
میریزه تو خودش دل غصه هاشو، آخه هیچکس نمی خواد قصه هاشو

کسی جرمی نکرده گر به ما این روزها عشقی نمی ورزه
بهایی داشت این دل پیشترها که در این روزها نمی ارزه

سکوتم از رضایت نیست، دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره، خودش گیره گرفتاره

.......


 
دیر
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸  

نوشته های انتخاباتی را می خواندم....شعری را دیدم که فارغ از انتخابات ... به دلم می نشست.

منبع مورد استفاده من هم اینجاست

چیزهایی هست خیلی بدتر از تنهایی
اما سال‌ها طول می‌کشد تا این را بفهمی
وقتی هم که آخر سر میفهمی‌اش
دیگر خیلی دیر شده
و هیچ چیز بدتر از خیلی دیر نیست!

                                                                      چارلز بوکفسکی


 
یک از - به ساده
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸  

از : فرماندهی سپاه نبی اکرم (ص) – معاونت نیرو – مرکز عملیات کارکنان – کارگزینی مشمولین

به : سازمان وظیفه عمومی ناجا

موضوع : اعلام وضعیت مشمول / تسویه حساب از یگان آموزشی

...

.......

............

بدینوسیله وضعیت مشمول با مشخصات فوق به شرح زیر اعلام می گردد.

......

خدمت مشمول پایان یافته است.

.......

به مدت : هیجده ماه              رسته خدمتی : پیاده          یگان : سپاه نبی اکرم (ص)

 

                                                                فرمانده سپاه نبی اکرم (ص)استان

                                                                   .......................................

 

 

...............................................

همین ...

خوشحالم !!


 
اسفند
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸  

حالا تو نیستی

و من برای همه عشق های دنیا

اسفند دود می کنم

 


 
کشور کوتوله ها
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٧  

تو کشور ِ کوتوله ها،
قد کشیدن یادت میره!
وقتی که شب بختکیه،
رؤیا دیدن یادت میره!

باید دوباره گـُم بشی،
تو هفته های بی هدف!
باید بازم خط بخوری،
تو تقویمای بی شرف!

تو کشور ِ کوتوله ها، غول شدن آسونه ولی،
تو این جدال ِ بی حریف، هر چی که باشی، اولی!

تو کشور ِ کوتوله ها!
قحطی ِ فانوس ُ گـُـله!
قلب ِ تموم ِ آدماش،
تو شیشه های الکـُـله!

تو دفترای رو سیاه،
جایی واسه ترانه نیست!
خاطره ها خط خطی اَن،
لحظه ها عاشقانه نیست!

تو کشور ِ کوتوله ها، غول شدن آسونه ولی،
تو این جدال ِ بی حریف، هر چی که باشی، اولی!

 

........

این روزها باز دانشگاه ها شلوغ شده .... خواندن این شعر یغما گلرویی (لینک)  خالی از لطف نیست...


 
فرار
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧  

کارد به استخوانم رسیده.

 

.......

1 - چند وقت پیش برنامه خط استوا را از بی بی سی می دیدم.مستند ساز، کره زمین را از روی استوا دور زد.

بیشتر مردمان این سرزمین ها در حال جنگ داخلی بودند.و هنگامی که این مستند ساز با آنها صحبت می کرد ، اعتقاد راسخ داشتند که زندگی یعنی قتل و کشتار و بریدن سر دیگران . یعنی زندگی در نهایت کثیفی ، و تلاش بی وقفه تنها برای بقا . آن مرد بارها توسط بومی های گوناگون مورد تمسخر واقع شد که از این افتخارات به دور است و زندگی آرامی دارد .

 

چند وقتی است  کاملاً متوجه شده ام مردم کشور ما هم ، شباهت نزدیکی با آنها دارند.

 

 

2 – حماقت با نادانی تفاوت زیادی دارد. هنگامی که ما به چیزی علم نداریم ، نسبت به آن موضوع نادانیم ... مثلاً من نسبت به پزشکی نادانم و یک پزشک نسبت به مهندسی.

 

حماقت یعنی نداشتن قوه قضاوت . یعنی تمیز ندادن درست و نادرست ، با وجود ادله منطقی.

 

 

3 – خاطره ای را کلاسهای تفسیر قرآن دکتر صدری نقل کنم .

موسی هنگام برخورد با فرعون به اصلی ترین نکته ممکن اشاره کرد.مردم مصر چرا فرعون را خدا می پنداشتند؟... مگر نمی دیدند او هم مثل آنهاست؟ ... و جالب تر ، هنگامی که موسی مردم را به یکتا پرستی دعوت کرد ، فرعون مردم را جمع کرد و گفت :

مگر نمی بینید رود نیل از زیر قصر من رد می شود؟(شاخه ای از نیل از میان قصر فرعون رد می شد.)... پس اگر نباشم ، نیل خشک می شود! این استدلال امروزه برای ما خنده دار است ، چون اصلاً استدلال نیست.اما همه مردم آن زمان براستی باور کردند.

 

جنگ موسی با همین بود ... تلاش فرعون برای احمق نگه داشتن مردم.

 

درک بسیاری از واقعیات جامعه امروز ایران ، نه دانشی لازم دارد و نه تلاشی . فهمیدن و احساس ظلم و خفقان، بدبختی و فقر، دروغ و ریا ، زیاد سخت نیست. و درد آور است وقتی از دوست تحصیل کرده ات می شنوی ...

ما آزاد ترین کشوریم ... در حال پیشرفت ... با مردمان و حاکمانی خوب !

 

 

این سادگی نیست ... این خود حماقت است . به همین خاطر همواره به نزدیکانم می گویم ، کسانی که مدافع وضع موجودند ، از دو حال خارج نیستند . یا دستی در کیسه دارند و خود فروخته ، و یا بی تعارف ،  احمق.

 

نگاهی به اطراف می اندازم.مردم ما هنگام دیدن اعدام ، هلهله می کشند ، اکثراً موافق کتک زدن پلیس هستند ، هر روز سر همدیگر کلاه می گذارند ، کیفت را زمین بگذاری می دزدند(این اتفاق برای خودم افتاده !).

 

چه باید گفت به کسی که همسایه اش از سرما می لرزد  و او پولش را در صندوق می اندازد ،هدیه به مردم غزه که آن هم خرج موشک شود !

 

 

به گمانم من با این مردم ناسازگارم . پس بدون هیچ تعصبی سعی می کنم آنها را ترک کنم و از اینجا بروم. این مردمان هم دیگر مرا از خودشان نمیدانند.آنها می خواهند این گونه زندگی کنند.حتی به خود حق می دهند مرا هم مجبور به این زندگی کنند . باید دور شد ... خیلی دور.

 

 

راستی "خسر الدنیا والاخره" مصداق کیست؟ ...

 

شاهد از غیب رسید ... نظرات را ببینید ...

 

 


 
خسته
ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧  

خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگزیر


آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر


ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر


آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر


مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر


ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر


از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر


این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر


دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر

 

                                                      قیصر امین پور

 


 
ایست
ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧  

از حرف های عزیز مهربانی به یاد این نوشته افتاده ام:

 

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند 

 ستایش کردم ، گفتند خرافات است 

عاشق شدم ، گفتند دروغ است 

گریستم ، گفتند بهانه است 

خندیدم ، گفتند دیوانه است 



                دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم   


 
سبز
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧  

یک ماه از خدمتم را در این اداره کار می کردم .معمولاْ هر ساعت از اتاق بیرون می آمدم و گردشی می کردم .

طبق معمول جاهای زیبایی از آنجا کشف کردم.

     

 

زمین فوتبال اداره آب منطقه ای

 


 
نفس
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧  

این روزها نفسم تنگ شده ... آنقدر بی حوصله و خسته در خیابان ها قدم می زنم که یک چاله ساده هم به زمینم می اندازد ... یا اصلاً حرف نمی زنم ، یا دعوا می کنم ... دعوایی که هیاهو و قیل و قالش معمولاً درون خودم است و آه و نگاه پر خشمش نصیب دیگران.

 ......................................................

مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من
 که جز ملال نصیبی نمیبرید از من


 زمین سوخته ام نا امید و بی برکت
 که جز مراتع نفرت نمی چرید از من


 عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز
 در انتظار نفس های دیگرید از من


 خزان به قیمت جان جار می زنید اما
 بهار را به پشیزی نمی خرید از من


 شما هر آینه ، آیینه اید و من همه آه
 عجیب نیست کز اینسان مکدرید از من


 نه در تبری من نیز بیم رسوایی است
 به لب مباد که نامی بیاورید از من


 اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی
 چه جای واهمه ، تیغ از شما ورید از من

 
 چه پیک لایق پیغمبری به سوی شماست ؟
 شما که قاصد صد شانه بر سرید از من


برایتان چه بگویم زیاده بانوی من
 شما که با غم من آشناترید از من ...

                                                                                           حسین منزوی