کارد به استخوانم رسیده.
.......
1 - چند وقت پیش برنامه خط استوا را از بی بی سی می دیدم.مستند ساز، کره زمین را از روی استوا دور زد.
بیشتر مردمان این سرزمین ها در حال جنگ داخلی بودند.و هنگامی که این مستند ساز با آنها صحبت می کرد ، اعتقاد راسخ داشتند که زندگی یعنی قتل و کشتار و بریدن سر دیگران . یعنی زندگی در نهایت کثیفی ، و تلاش بی وقفه تنها برای بقا . آن مرد بارها توسط بومی های گوناگون مورد تمسخر واقع شد که از این افتخارات به دور است و زندگی آرامی دارد .
چند وقتی است کاملاً متوجه شده ام مردم کشور ما هم ، شباهت نزدیکی با آنها دارند.
2 – حماقت با نادانی تفاوت زیادی دارد. هنگامی که ما به چیزی علم نداریم ، نسبت به آن موضوع نادانیم ... مثلاً من نسبت به پزشکی نادانم و یک پزشک نسبت به مهندسی.
حماقت یعنی نداشتن قوه قضاوت . یعنی تمیز ندادن درست و نادرست ، با وجود ادله منطقی.
3 – خاطره ای را کلاسهای تفسیر قرآن دکتر صدری نقل کنم .
موسی هنگام برخورد با فرعون به اصلی ترین نکته ممکن اشاره کرد.مردم مصر چرا فرعون را خدا می پنداشتند؟... مگر نمی دیدند او هم مثل آنهاست؟ ... و جالب تر ، هنگامی که موسی مردم را به یکتا پرستی دعوت کرد ، فرعون مردم را جمع کرد و گفت :
مگر نمی بینید رود نیل از زیر قصر من رد می شود؟(شاخه ای از نیل از میان قصر فرعون رد می شد.)... پس اگر نباشم ، نیل خشک می شود! این استدلال امروزه برای ما خنده دار است ، چون اصلاً استدلال نیست.اما همه مردم آن زمان براستی باور کردند.
جنگ موسی با همین بود ... تلاش فرعون برای احمق نگه داشتن مردم.
درک بسیاری از واقعیات جامعه امروز ایران ، نه دانشی لازم دارد و نه تلاشی . فهمیدن و احساس ظلم و خفقان، بدبختی و فقر، دروغ و ریا ، زیاد سخت نیست. و درد آور است وقتی از دوست تحصیل کرده ات می شنوی ...
ما آزاد ترین کشوریم ... در حال پیشرفت ... با مردمان و حاکمانی خوب !
این سادگی نیست ... این خود حماقت است . به همین خاطر همواره به نزدیکانم می گویم ، کسانی که مدافع وضع موجودند ، از دو حال خارج نیستند . یا دستی در کیسه دارند و خود فروخته ، و یا بی تعارف ، احمق.
نگاهی به اطراف می اندازم.مردم ما هنگام دیدن اعدام ، هلهله می کشند ، اکثراً موافق کتک زدن پلیس هستند ، هر روز سر همدیگر کلاه می گذارند ، کیفت را زمین بگذاری می دزدند(این اتفاق برای خودم افتاده !).
چه باید گفت به کسی که همسایه اش از سرما می لرزد و او پولش را در صندوق می اندازد ،هدیه به مردم غزه که آن هم خرج موشک شود !
به گمانم من با این مردم ناسازگارم . پس بدون هیچ تعصبی سعی می کنم آنها را ترک کنم و از اینجا بروم. این مردمان هم دیگر مرا از خودشان نمیدانند.آنها می خواهند این گونه زندگی کنند.حتی به خود حق می دهند مرا هم مجبور به این زندگی کنند . باید دور شد ... خیلی دور.
راستی "خسر الدنیا والاخره" مصداق کیست؟ ...
شاهد از غیب رسید ... نظرات را ببینید ...